19.بد قولی پدر

از مدت ها پیش خواهر کوچک ترم «تاماشا» از پدرم خواسته بود برایش عروسک بخرد، اما متأسفانه پدرم، بخاطر کار زیاد، فرصت پیدا نمی کرد. تا این که روزی کاسه صبرش لبریز شد و رو به پدر کرد و گفت:
-پدر اگر فردا برایم عروسک نخری دیگر هیچ وقت مرا نمی بینی.
پدرم با تعجب پرسید:
-برای چه دخترم؟
در میان تعجب همه، خواهرم گفت:
-بخاطر این که چشم های شما را در می آورم.
در این لحظه، همگی از صراحت لهجه او، خنده ی بلندی سردادیم.

 

20.بگویید من هم ...

روزی برای خواهرم خواستگار آمده بود و برادرزاده کوچکم که بیمار بود، در آغوش مادرم نشسته بود. در همین موقع مادر داماد، از مادرم پرسید:
-عروس خانم چه مدرکی دارند؟
مادرم گفت:
-لیسانس دارند.
برادرزاده کوچکم که متوجه منظور آن دو نفر نشده بود، با صدای بلند گفت:
-مامان بزرگ، بگو من هم اسهال و استفراغ دارم!