خاطرات دوستان!! 11
21.بی وفایی دنیا
بهترین خاطراه ام از دوران کودکی است. یک روز به اتفاق دایی بزرگم که آن موقع 23 سال داشت، در خیابان قدم می زدم. او درباره بی وفایی دنیا و بی ارزشی مادیات حرف می زد و به من پند و اندرز می داد که زیاد به فکر پول و این حرف ها نباشم.
همین طور که او حرف می زد با یک سکه صد ریالی هم بازی می کرد. یک مرتبه سکه از دست دایی رها شد و به زمین افتاد و قل خورد و به طرف جوی آبی که از کنارمان می گذشت رفت. دایی با شتاب زدگی حرفش را برید و گفت:
-مجید جان! دای، بدو آن صد ریالی را بگیر که توی جوی آب نیفتد.
22.بازی با دم شیر
کلاس سوم راهنمایی که بودم، روزی تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم شوخی کنم. بنابراین یک لیوان آب در دستم گرفتم و پشت در کلاس پنهان شدم. وقتی احساس کردم سایه دوستم جلوی در است، دستم را جلو بردم و آب را به صورتش پاشیدم که ناگهان با چهره خیس و غضبناک مدیر مدرسه رویرو شدم.
+ نوشته شده در جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط صابر
|